ديشب خواب ديدم، خواب تو رو...تو که دختر کوچولوی نوزاد ی بودی با موهای سياه سياه... و صورت سرخ سرخ... از زور گريه لابد...
تو دختر کوچک من بودی به خواب من اومده بودی که گريه کنی...وقتی بغلت کردم آروم گرفتی...بعد من گريه میکردم...گريه...گريه من هرگز بند نمیآد...
شايد تو هنوز خيلی کوچيکتر از اونی باشی که بشه برات از بیپناهی آدمها توی دنيا حرف زد... و تو حتی نفهمی وحشيگری چيه... ایکاش میشد برات قصه بگم... قصههای شاد و شيرين...اما نمیشه... قصه بزک زنگوله پا و شنگول و منگول قصه مسخرهايه... گرگ بد قصهها همه جا هست... من حالم بده دختر کوچولو و تا حد مرگ حالت تهوع دارم... نه می تونم برات آواز بخونم نه میتونم برات قصه بگم...
بيشتر از هرچيزی برای فردات نگرانم... نمیدونم تا کی زنده میمونی...
چه بلايی سرت میآد...میخوام برات اتفاقات واقعی رو تعريف کنم از آدمای واقعی تا بترسی و ديگه هرگز برای يه آرامش لحظهای تو آغوش من گريه نکنی...
از کجا می تونم مطمئن باشم که روی تو رو جلوی دوربين با چاقوی سلاخی حيوانات سر نبرن... از کجا میتونم مطمئن باشم خون تو اون طور تازه روی دوربين نپاشه...بهت و حيرت توی نگاه تو نباشه...
من میترسم... تو تا چند سالگی زنده میمونی...چه طوری میميری؟؟؟!
شايد توی ۵ سالگی .... با يه دونه از اون لباسای خنک تابستوی بيرون بری... سر راهت ۳ تا مرد بيان.. تو رو بدزدن... به تو تجاوز کنن... بگو چه تضمينی وجود داره اين اتفاق برای تو نيفته...
شايد يه روز توی ۱۶ سالگيت برای تحويل جنازه سوراخ سوراخ تو دم در زندان ۱۶ عقدنامه تحويلم بدن... ۱۶ تجاوز... بدن نحيف تو با موهای مشکی مشکی... مث من...مث خودم... من میترسم....
میفهمی چی میگم... همه چی به هم ريخته...
قصهای که من میتونم برات بگم... قصه يه دختره... دختری با چشمهای ترکمن... با مادر و مادربزرگش زندگی میکنه... کار کردن برای زنها ممنوعه... گرسنگی... دخترم... تو هنوز مفهوم گرسنگی رو نمیفهمی.... به شکل پسر در میآد... موهای کوتاه... چشای کشيده ترکمن... زيبايی... مدرسه پسرانه طالبان...بدن ظريف و زيبايی داره... ضعيفه... از درخت بالا میره اما پايين نمیتونه بياد... زير لب میگفتم ایکاش بيفته..ای کاش از بالای درخت بيفته پايين و بميره... اما نيفتاد ترسيد و گريه کرد... از دهنه يه چاه آويزونش کردن... ضجه زد...ناله کرد... از چاه درش آوردن... راه خون از کشاله رونش تا روی پاهاش... بدنش اون رو لو داده بود... عزيزم زن بودن يعنی زندگی در مکتب خون...شرم... شرم... شرم توی نگاه دختر بود... اين لکههای خون نشانه بلوغ ماست...روزی برای تو توضيح خواهم داد ...PURE BIOLOGY ... نشانه تکامل و تغيير ماست... تغييراتی که ابتدا ازشون وحشت می کنی بعد بهشون مباهات میکنی...
داشتم برات میگفتم... خون که راهش از کشالههای ران اوست تا قوزک پاش تا روی زمين... خاک...
دنيای بديه دخترم... در اين دنيا جرمهاييی هست که به خاطرش آدم رو زنده زنده توی کفن میذارن.... و آدما آدمای ديگه... آدمای خوب به تو سنگ پرتاب میکنن... شايد روزی به جرم عاشق بودن، عاشق شدن... سنگسار شدی... پيچ و تاب خوردی... کفنت خونی شد... از پيچ و تاب افتادی و مردی...
افتادن و مردن... خيلی ساده است... دوست دارم همين الان که اين حرفها رو برات میزنم بيفتم و بميرم....به همين سادگی...
زن بودن يعنی يعنی ترس از لکههای قرمز بر دامن سفيد... زرد... صورتی...من اين شرم رو با همه وجود حس کردم....قصه هنوز ادامه داره نخواب...
بدن احمق من هر ماه هزاران هزار تخمک درست میکنه... هيچ کدوم اونها تو نخواهد شد... بدن احمق من جای تو رو آماده میکنه و بعد همه چی رو با نا اميدی ويران میکنه.... منتظره...
تو بايد ياد بگيری در اين دنيا انتظار کشيدن رو بايد ياد بگيری...میترسم از همه چيزهايی که من رنج کشيدم رنج بکشی... حتی شايد بيشتر...
نمیدونم تو چطور بزرگ خواهی شد... سرنوشت کجاها که تو را نخواهد کشاند... تو چه طور فکر خواهی کرد...
شايد شبها در ديسکوهای پر از دود سيگار و بخار الکل با آدمای ناشناس برقصی و با کسايی بخوابی که بار بعد نشناسيشون... من قصد نصيحت کردنت رو ندارم... هرگز... حتی قصد هم ندارم برات از يگانگی بدن انسانها بگم...
تو چطور خواهی بود...
تعطیلات آخر هفته من کمابيش مث هم هستن... مهمانی عصرانه... سيگار... ويسکی... قهوه... دسر... کيک شکلاتی و صحبتای بی سر و ته... آدمای نا مربوط.... توی يکی از همين بعد از ظهرا بود...ازم پرسيد: تا حالا با چند نفر خوابيدی؟؟!
به سادگی که از يکی بپرسی هوای امروز چطوره... بايد میگفتم:اوه من هرگز حتی کسی رو حتی نبوسيدم...!
اما حرفا توی دهنم ماسييد... واژهها يخ زد... باید میگفتم اين سوال خيلی خصوصيه.... میتونستم تصور کنم توی فصل بهار دو تا ماده روباه يا ماده سگ يا ماده گربه به هم برسن و اين سوال رو ازهم بپرسن به زبون روباهی... گرگی... سگی....گربهای...
سرم رو تکون دادم...که يعنی هرگز فکر کرد دروغ میگم.... گفت: دختر کوچولوی استرليزه... من به خودم اجازه ندادم چيزی به اون بگم...
با اون سوال حس کردم دارم از انسانيت خودم... آدم بودن خودم تهی میشم... شايد تو هرگز نفهمی توی مغز من چه چيزی شکست... خرد شد....
شايد همه چی ناشی از نوعی خودستايی... خودخواهی...و غرور باشه... متفاوت بودن... پرچمی به دست گرفتم...ادمها فرياد میزنن بدنها همه مثل هم هستن... همان برجستگيها...همان فرو رفتگيها... و من اينطور فکر نمیکنم... بدن من يگانه است... تنها مال من است... و من میخواهم بدنی يگانه را کشف کنم....
اغلب اين رويا رو میبينم... در فرودگاهی با هم ديدار میکنيم... من موهای مشکی تا زير گوش دارم... پالتوی مشکی پوشيدهام ... با چکمهی جير زيبا... فکر کنم در يک روز نيم سرد نيه پاييز در فرودگاه يک شهر بارانی هم را ببنيم... اون پلوور توسی به تن دارد... با آغوش واقعی يک مرد.... به استقبال من میآد... نه اسم شهر را میدانم... نه آدم را... اين تنها بعضی وقتها به خوابم میآيد... مثل تو که به بخوابم آمدی ديشب برای اولين بار....
در اين دنيای از پايه فرو ريخته هر زنی به داشتن يک رويای شييرين مجاز است هر قدر هم حقير باشد...
زندگی من از رويای شب پر از تور و پولک و برق با آن دامن بلند که روی زمين کشيده میشود و صورت عروسکی خالی است...شايد باور نکنی...
ترسيدم... چه تضمينی وجود داره که تو اون کسی نباشی که آدمی رو گردن میزنه... که سنگی رو برمیداره به طرف کسی پرت میکنه... ای کاش به دنيا نيايی....
هر چی فکر میکنم میبينم توی اين دنيای عجيب غريب احتمال اينکه تو ستاره پر زرق و برق فيلمهای پورنو باشی و جلوی دوربينها لبخند بزنی با اينکه تمام طول زندگيت جايی باشی که مجبور باشی پوشيه بزنی يکسانه... مسخرس نه... دختر کوچولوی عزيز من...
بايد ياد بگيری که يک واقعيت محض در اين دنيا هست... تنهايی... ياد می گيری گليمت رو از آب بيرون بگشی و ياد میگيری هيچ چی رو با کسی قسمت نکن... شايد مثل من احمق باشی اونقدر که هيچ وقت به کسی نه نگی... و خودش هميشه نه بشنوه... ياد میگيری تنهايی راه بری... به تئاتر بری... به کنسرت... ياد می گيری برای کشيدن سيگارهات تا تهش چقدر تنهايی... اولش کمی ثقيله ياد میگيری: آقا يک بليط لطفا...
يک روز ياد میگيرم به آدما بگم که براشون وقت ندارم... دارم تمرين میکنم...
دارم با همه وجود سعی میکنم مهندس خوبی باشم... حسرت اتليهها و کلاسا طراحی رو که از دل بيرون کردم... ديگه به اون کلاسای روشن و دلباز با ميزهای بزرگ نقشهکشی که فکر نکردم... عشق ساختن ماکت خونههای مقوايی از سرم افتاد... يادم رفت زمانی دوست داشتم خونهای برای خودم طراحی کنم... که گرد باشه.. من رو روانشنای کرد... من آدم رمانتيکی بودم... آدمهای رمانتيک خانههای گرد رو میپسندن... حالا سخت شدم....
اگه يه روز گذارت به يه کارگاه ماشين تراش که افتاد يادت باشه آچارت رو روی ماشين جا نذاری... يادت باشه مرغک رو درست تنظيم کنی... يادت باشه براده ها قشنگن اما دست رو میبرن... بهشون دست نزن...لذت شکل دادن به اشکال بیشکل زنگ زده... سختکاری...نرمکاری... کوليس... ريز سنج...
دقت مهندسی...
تقريب مهندسی....
دخترم... دنيای من اينه... ترسيدن و دل به هم خوردگی از يه دنيای مردونه و نبريدن... تلاش کردن...
مواظب باش توی کارگاه جوش برق الکترود به ميز نچسبه... حفاظ کنار نره... يه بار اينطوری شد... تا مدتها چشمم ستارهای شد... بد نيست... واسه تنوع خوبه يعنی... که چشات ستاره ببينه...
توی کارگاه جوش گاز دستم رو با دستکشم رو سوزوندم... بعدا برات در مورد خط جوش درست توضيح میدم...
امروز روز خوبی نداشتم... میشه گفت روز بدی داشتم و اين رو فقط به تو میتونم بگم... مرد بیچاره دست و پا میزد... زجر کش میشد... از خودم بدم اومد که داريم هنوز زندگی میکنيم... که هنوز آدما آدمای ديگه ای رو به وجود می آرن... فقط اشک ريختم... با رئيسم دعوام شد... موقع توضيح دادن برای مدير پروژه با همه وجود بايد سعی میکردم صدام نلرزه...
سال ديگه پروژه بايد تموم بشه... وگرنه به ازای هر ماه تاخير... يک ميليون يورو بايد به کارفرما بديم... بايد دنبال بهانههايی بگردم ... دليلهايی بتراشم برای تاخيرهامون... بايد اون آلمانيهای لعنتی توی اين ضرر با ما شريک باشن...
روز بدی داشتم... خيلی بد و اين رو توی اين دنيا به هيچ کس نمیشه گفت جز به تو که از گوشت و پوست و خون من هستی...
باز هم به خوابم بيا....
اما مطمئن باش ...نترس... هرگز هرگز... من تو رو به اين دنيا نمی آرم... فکر کن خواب ديدی... امروز روز بدی بود...
شايد فرداها و فرداها قصهای بهتری برات بگم...
ناخونام رو از ته گرفتم...
دستم شده عین دست این بچه دبیرستانیا...
امروز سه تا پلیسبرام سوت زدن ...دستام رو که می بینم حالم به هم می خوره...
مغزم پر شده از ریاضیات پیشرفته ...
...
...
با جدیت تمام جزوه می نویسم...
بالای جزوه هام می نویسم
"به نام ایزد یکتا"
...
...
...
همکارم گفت توی لائیک و این حرفا...
...
...
...
کتابخونه دیجیتال می خواد بشه فعلا کتاب نمی دن...
...
...
نمی دونم تا کی دووم می ارم اینطوری همش بدو بدو..
دوست می دارم ها...
...
...
"فرمان دوم: خدایان دیگر را اطاعت منما...."
انقده تلفن پشت تلفن می شه که بی خیال فرمان دوم می شیم...
...
...
...
پارکتای شرکت رو عوض کردن... دیوارا هم رنگ شده...همه چی بوی نویی می ده...
جای من هم یه جای گوشه اساسی باحال... تلافی این مدت که نقل مجلس بودم داره در می آد...
بهترین نقطه... بچه ها می گن البته...
...
...
...
سوال اساسی چرا بارون نمی آد...
...
...
...
وقتی برگای پاییزی رو که خیلی زود از راه رسیده از زیر برف پاک کن ماشین بر می دارم روحم پرواز می کنه...
...
...
کلیذ خونه رو گم کردم...
...
...
خیلی زود می گذره ها...
خیلی...
دستم خیلی حقیرانه شده...
از ناخونای بلند لاک دار خبری نیست...
دوست پيدا میکنيم
خاطره میسازيم
با هم میخنديم با هم گريه میکنيم...
صميمی میشويم...
تهران میشود شهر جوانيهايمان
جوانی کردنهايمان...
با هم جوانی میکنيم
میترسيم و کوتاه نمیآييم
مست میکنيم و میخنديم
با هم بزرگ میشويم..
بعد خداحافظی میکنيم از پشت شيشههای شفاف سالن ترانزيت...
شبهای روشن روشن و خوشحال میشويم...
کاش میشد اينجا ماند...
همه اينها بسيار سخت است...
بسيار بسيار...
خوبه...
خوبه که تو دنیای واقعی نبودنم مشکل ساز نمیشه!
...
اینجا کشوریه که کمکت می کنن درس بخونی کار پیدا کنی... حتی زبونشون رو یاد بگیری.
یه جورایی باحاله...
خیلی هم دلتنگ کسی نمیشم....
اینم یه دروغه خیلی خوبه مگه نه؟
این جوریه که همه چی خوب پیش میره...!
- وقتی قراره همه چیز نو بشه دیگه اما و اگه نداره...
همه چی یعنی همه چی! میفهمی؟
یعنی عوض شدن ساعت خواب عادات غذایی و ...
خلاصه اینکه عوض شدن روشی که زندگی می کنی...
یا حتی روشی که زندگی تو رو می کنه!
دردناکه اما کاریش نمیشه کرد.
.
.
.
- چرا درست وقتی که نیستی و هیچ کاری ازت ساخته نیست حس میکنی باید باشی و ساپرت کنی تازه اون موقع میبینی که دستت به هیچ جا بند نیست!؟!